همه چیز درباره اجتماع
اميد توشه
تهران امروز

«آقا اينجا دربنده. محله قديمي شمرون. من 50 ساله اينجا زندگي مي‌كنم و توي همين كوه به دنيا اومدم و تو همين كافه بزرگ شدم. اينكه مي‌گويند يارو بچه پشت كوهه، در مورد ماست» و خودش مي‌خندد در حالي که دندان نيش شكسته‌اش، توي ذوق مي‌زند.
او يكي از دهها محلي ساكن دربند و روستاي پس قلعه است كه خرج زندگي‌اش از همين كافه‌هاي محقري كه آب معدني را 500 تومان مي‌فروشند، مي‌گذرد. اينجا ارتفاعات دربند است؛ مسيري كوهستاني كه هر هفته روزهاي تعطيل و جمعه‌ها ميزبان هزاران تهراني كوهنورد حرفه‌اي و آماتور است.
اينجا مي‌شود در صبح روزهاي تعطيل هم آنهايي كه به قصد صعود به قله توچال کوله پشتي‌هاي بزرگ به دوش انداختند را در اين مسير ديد و هم آن دسته پرشماري كه فقط به قصد تفريح و لذت بردن از هواي كوهستان چند 10 متري از اين مسير را بالا مي‌آيند اما حکايت روزهاي ديگر هفته فرق مي‌کند. اگر تک و توک کسي هم بالا مي‌رود، عضو گروه‌هاي چند نفره کوهپيمايان حرفه‌اي هستند يا زوج‌هاي جواني که براي فرار از سرسام شهر به کوه زده‌اند. پنج‌شنبه‌ها اوضاع با ديگر روزها فرق مي‌کند، از هر دو دسته مي‌شود ديد.
«مرتضي آبشاري» نگاهي به مسير باريک خاکي مي‌اندازد که به روستاي پس قلعه مي‌رسد. همان جايي که صاحبان اين کافه‌ها از خانه‌هاي‌شان بيرون مي‌آيند و کرکره مغازه و رستوران و قهوه‌خانه‌هاي‌شان را بالا مي‌کشند.
الان صبح پنج‌شنبه است و مسيري که جمعه‌ها تنگ به نظر مي‌رسد جز دوستاني که دست در دست هم بالا مي‌آيند، از ديگران خالي است. اهالي اين منطقه پنج‌شنبه را دستگرمي جمعه‌اي مي‌دانند که بايد درآمد کل هفته‌شان را از آن در بياورند.
آقامرتضي در حالي که با لنگ کثيفي استکان‌ها را از لگن قرمز پر از آب در مي‌آورد و خشک مي‌کند، سر درددلش باز مي‌شود: «همه مي‌گويند چرا فلان چيز اين‌قدر گران است. چطور وقتي مي‌روند شمال کشور که توي شهر هم هر چيزي را باهاشان دولا پهنا حساب مي‌کنند، زورشان نمي‌گيرد، اما ما که مجبوريم همه اين جنس‌ها حتي کپسول‌هاي گاز را با خر و قاطر بالا بياوريم، حق نداريم سود بگيريم.»
روز قبل گفته بوديم: «قرارمان پاي مجسمه...». حالا زير مجسمه كوهنورد ميدان سربند در صبح يك پنج شنبه پاييزي ايستاده‌ايم. منتظر عكاس روزنامه هستيم. وقتي که ساعت هفت صبح در تجريش از تاکسي پياده شديم، هواي خنک ييلاق قديم تهران به صورت‌مان مي‌زند. اما حالا پاي مجسمه خنك‌تر از مركز شهر دود گرفته است.
اينجا يکي از قديمي‌ترين تفرجگاه‌هاي ارتفاعات شمال تهران است که در کنار درکه، جمشيديه، تله‌کابين توچال و دارآباد جزو محبوب‌ترين در ميان گزينه‌هاي ابتدايي پايتخت‌نشينان براي کوهپيمايي محسوب مي‌شود.
از تجريش تا زير مجسمه در ميدان سربند تاکسي خطي دارد و از آنجا به بعد بايد پياده راه را به سوي ارتفاعات ادامه داد. عکاس روزنامه سر مي‌رسد.
تصميم مي‌گيريم از «تله سي‌يژ» قديمي استفاده کنيم. با آسانسور بالا مي‌رويم. آخرين دفعه‌ نيم ساعتي توي صف مانديم تا مسير پنج دقيقه‌اي را سوار بر اين وسيله بالا برويم و از تنبلي کمک بگيريم تا از کوهپيمايي در شيب تند ابتدايي مسير بگذريم. اين وسيله که فقط پنج شنبه، جمعه و روزهاي تعطيل کار مي‌کند حالا در ساعت‌هاي اوليه کارش، حسابي خلوت است و صندلي‌هاي آهني آن بي‌سرنشين براي خودشان بالا مي‌روند و پايين مي‌آيند.
سال‌هاي سال است که در کافه و قهوه خانه‌هاي اين مسير مي‌شود، ديزي پر از دنبه و کوبيده‌هاي گران قيمت خورد، حس كرد كه شهر تهران با غبار خاکستري هميشگي‌اش زير پايتان است. اما وقتي در نيم ساعت اول صعود به پشت سرتان نگاه کنيد به علت قرار گرفتن مسير صعود تصويري بسته پيش روي‌تان قرار مي‌گيرد. اما کمي که ارتفاع تان بيشتر شود آن وقت تهران از دشت‌هاي شهرري تا کوه‌هاي بي‌بي شهربانو ديده مي‌شود و همين که هوا رو به تاريکي برود مرقد امام(ره) و حتي برج آزادي به راحتي قابل تشخيص است.
مسيري که از ميدان سربند شروع مي‌شود در وسط راه دوپاره مي‌شود. يکي از مسيرها که مسير اصلي هم هست در نهايت و پس از پنج ساعت کوهپيمايي از ميان دره‌ها و عبور از کنار آبشار و رودخانه به پناهگاه شيرپلا مي‌رسد اما مسير ديگر، در ابتدا منطقه‌اي که از تراکم کافه‌ها کاسته شده و به دره «اسون» مشهور است از راه اصلي جدا مي‌شود و به هتل اسون که مانند پناهگاه‌هاي فدراسيون کوهنوردي شب‌ها از کوهنوردان پذيرايي مي‌کند، در ابتداي اين مسير دوم قرار دارد.
کمي که از اين مسير دوم بالا برويد به آبشاري بزرگ مي‌رسيد؛ آبشاري که بعضي‌ها به آن «سوتک» مي‌گويند.
صخره بلندي که آبشار از آن به پايين مي‌ريزد آنقدر بلند است که خيلي‌ها فکر مي‌کنند اين قسمت پايان مسير دوم است اما بايد از زير آبشار رد شد و به آن سوي رود رفت. از آنجا کناره صخره‌اي را بايد رو به بالا حركت كرد و کساني که اين کار را مي‌کنند ناگهان با يکي از زيباترين تصاويري که در کوه‌هاي شمال تهران قابل ديدن است، مواجه مي‌شوند.
دره «اسون» در دل خود رودي را جاي داده است که در پايين دست مسير مردم در کنار آن مي‌نشينند و کافه‌ها از آب آن براي شستن ظرف و کارهاي ديگر استفاده مي‌کنند.
در حاشيه رودي که در آخرين روزهاي گرم سال کمترين ميزان آب را در خود دارد، مکاني براي نشستن انتخاب مي‌کنيم. «چاي آتشي» را با آب چشمه‌اي طبيعي که در کنار يک درخت کهن گردو بيرون مي‌ريزد، دم مي‌کنيم. آفتاب ساعت 12 يکي از روزهاي نيمه مهرماه جان چنداني ندارد که ما را که در سايه صخره‌اي نشسته‌ايم، گرم کند.
مجبوريم هر چند دقيقه يکبار بياييم زير آفتاب و گرماي مطبوع را در رگ‌هاي‌مان حس کنيم. به غير از گروه‌هاي کوچک و بزرگ حرفه‌اي يا جوانان کنجکاوي که به بيراهه زدند تا به قول خودشان «يک جاي جديد را کشف كنند.» با آدم‌هاي ديگري مواجه نمي‌شويم.
مي‌شود در سايه اين درخت گردو دراز کشيد و پس از مدت‌ها پرنده‌اي غير گنجشک و کلاغ ديد که حتي اين دو هم مدت‌هاست به چشم تهراني‌ها نمي‌آيند و از شهرمان کوچ کرده‌اند.
مسير بازگشت را از همان مسير اصلي پايين مي‌آييم. حالا تعداد کوهنوردان حرفه‌اي بيشتر شده است. آنها در عصر پنج شنبه راه مي‌افتند و پس از پنج ساعت حرکت از سربند به شيرپلا مي‌رسند. شب را آنجا مي‌خوابند و صبحانه را در پناهگاه که بين ساعت چهار تا شش سرو مي‌شود، مي‌خورند و به سوي قله توچال راه مي‌افتند. اگر هوا خوب باشد، حدود ظهر به قله مي‌رسند و از آنجا به سمت ايستگاه 7 تله کابين توچال سرازير مي‌شوند و مي‌توانند غروب جمعه در خانه‌شان باشند.
غروب پنج شنبه شده و از روستاي پس قلعه به پايين، کارکنان کافه و رستوران‌ها منتظر خانواده‌هايي هستند که از شيب تند مسير منتهي به روستا بالا مي‌آيند تا در يکي از اين کافه‌هاي پرتعداد، آخر هفته خوبي را بگذرانند.
«مرتضي آبشاري» حالا سرش شلوغ‌تر از صبح است و تند و تند لواشک‌هاي قرمز براق دهان آب اندازش را تبليغ مي‌کند و دختران شيک پوشي که حتي با کفش‌هاي پاشنه بلند تا اين نقطه بالا آمده‌اند را راه مي‌اندازد. او مي‌گويد: «اينجا همه ما با هم فاميل هستيم. کافه دارهاي اينجا يا آبشاري هستند يا دربندي و سربندي.
براي همين در عين حالي که با هم رقيب هستيم اما در مقابل مشتريان، رفيق محسوب مي‌شويم و حق را به شما نمي‌دهيم. براي همين است که قيمت چيزهايي که ما مي‌فروشيم در همه اين مسير خيلي با هم فرقي نمي‌کند.»
ميدان تجريش در شب جمعه، اسير مشکل هميشگي تهران، يعني ترافيک و آلودگي هوا و شلوغي ناتمام است. حالا برايم اين اين سوال حل مي‌شود که چرا آنهايي که هر هفته به اين ارتفاعات مي‌آيند، دلشان نمي‌آيد حتي يک هفته‌اش را از دست بدهند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 20:26  توسط محمد تاجیک   | 

در قهوه‌خانه دزدها، جيب‌برهاي حرفه‌اي هر منطقه از تهران جمع هستند

افسانه قانع
تهران امروز

«ناموس مجيد عرب، ناموس خودتونه... بچه چشم‌هايت درويش بشه، نگاه بد نداريم». اسدالله تنها كسي است كه در ميان سياهي‌هاي قهوه خانه با آن لباس سفيد بلند و ريش‌هاي سفيد كه ديگر مصرف ترياك آن را زرد كرده، آشناي سال‌هاي دور است. چراغ آسمان كه فيتيله‌اش پايين كشيده مي‌شود در كوچه پس‌كوچه‌هاي ميدان راه‌آهن در يكي از پاساژهاي قديمي قهوه‌خانه مشتي اسد مي‌شود پاتوق حرفه‌اي‌ها. سراغ مجيد عرب را كه از او مي‌گيرم همهمه قهوه‌خانه براي مدتي خاموش مي‌شود و همه با سكوت خود در ميان دود سيگار و قليان انگار از من مي‌پرسند كه از مجيد عرب چه خبر؟
چراغ‌هاي زردرنگ ديگر در سياهي قهوه‌خانه نور ندارند. روميزي پلاستيكي روي ميزهاي زوار در رفته قديمي قهوه‌خانه رنگ باخته و از آتش سيگار، نشانه‌هايي در خود به يادگار دارد. شايد براي اولين‌بار است كه زني پا به قهوه‌خانه‌اي پرت در ميدان راه‌آهن مي‌گذارد. محلي كه گوش تا گوش آن پر است از جيب‌بر‌ها، خفت‌گيرهايي كه در ميان خودشان تقسيم كار كرده‌اند و هر منطقه پاتوق چند نفري است كه براي خود اكيپ و دسته‌اي تشكيل داده‌اند. «دست بالاي دست زياده. تازه واردها كه تو منطقه پيداي‌شان مي‌شود كار ما كسات مي‌شه.» چند ميز آن‌طرف‌تر دزدهايي نشسته‌اند كه در حال حاضر دوران بازنشستگي خود را در ميان قل‌قل‌ قليان و دود سيگار و نشئگي ترياكي كه در استكان چايي حل مي‌كنند، مي‌گذرانند. اسدالله هر چه هست پول اين دو متر جا را كه به قول خودش تنها نان‌‌داني‌اش است از همين آدم‌هاي حرفه‌اي به دست مي‌آورد: «سال‌هاست كه اين قهوه‌خانه را اداره مي‌كنم از قبل از انقلاب تا حالا اما اگر چهره همه از يادم بره، مجيد عرب از يادم نمي‌ره.. اون پسر اشتباهي دزد شده بود. اصلا به درد اين كار نمي‌خورد.» اسدالله اين حرف را كه مي‌زند استكان چاي را روي ميز مي‌گذارد و چشم غره‌اي به جوان‌هاي ميز كناري مي‌رود كه چشم چراني نكنند، بعد مي‌رود پشت ميزش مي‌نشيند و مثل همه پيرمردهاي قهوه‌خانه تلخكي داخل چايي‌اش مي‌اندازد، زل مي‌زند به ترك‌هاي ديوار. هنوز هم بعد از دو، سه‌سال از زماني كه براي اولين‌بار به اين قهوه‌خانه آمدم، كشكول درويشي و عكس لوتي طيب روي ديوارهاي ريخته قهوه‌خانه آشناي آن‌سال‌هاست. قندان را كه جلوي رويم مي‌گذارد، مي‌توانم خالكوبي مشتي را با آن علامت ضربدري كه با آتش سيگار روي دستش گذاشته ببينم؛ «اين علامت را با آتيش سيگار روي دستم گذاشتم تا بعد از سال‌ها يادم نره كه عشق دربه‌درم كرد.» استكان كمرباريك قديمي با نعلبكي‌هاي زرد و چاي جوشيده مشتي اسدالله تنها دلخوشي آدم‌هاي قهوه‌خانه براي استراحت كردن بعد از دزدي‌هايي است كه در شلوغي‌هاي شهر انجام داده‌اند و بعد از آن نيز در تاريكي شب‌هاي تهران زمان كار خفت‌گيرها شروع مي‌شود. البته پيشنهاد دزدي‌هاي نان و آب‌دار رفقاي قهوه‌خانه نيز دليل خوبي براي آمدن به قهوه‌خانه مشتي است. چاي را كه يك نفس مي‌نوشم، تازه سياهي استكان و كبره چند ساله استكان‌هاي نشسته مشتي نمايان مي‌شود. چند ميز آن‌طرف‌تر چند جوان نشسته‌اند كه دارند به جوان تازه‌‌كاري فنون جيب‌بري را به دقت آموزش مي‌دهند.
از قرار معلوم جيب‌برهاي مترو هستند، حالا بعد از سه سال «بهزاد تركه» شده سردسته آنها كه دارد به عضو جديد گروهش جيب‌بري ياد مي‌دهد. يكي از تمرين‌هايي كه بهزاد به عضو جديد گروهش مي‌دهد، اين است كه با دو انگشت چگونه ضربه‌هايي به ميز آهني قهوه‌خانه بزند تا آمادگي جيب‌بري پيدا كند. با همان دو انگشت پولسازش سيگار را در جاسيگاري مي‌تكاند.«همون زمان كه با مجيد عرب به قهوه‌خانه آمديد يك هفته بعد مجيد رفت جنوب بعد هم قاچاقي رفت عراق. حتما توبه كرده.»
بهزاد تركه كه حالا پشت لبانش سبز شده و مصرف مواد مخدر پوستش را تيره كرده چند سال پيش گفته بود كه از 9 سالگي پاي بساط پدرش مي‌نشسته و به قول خودش پا به پاي پدر بيكارش دم مي‌گرفت. بعد كه از اروميه فرار كرد و آمد تهران شد هروئيني و تا تزريق نمي‌كرد، نمي‌توانست قدم از قدم بردارد. زماني كه براي اولين‌بار ديدمش 11 سال بيشتر نداشت، خون‌بازي را دوست داشت و هروئين را مثل يك معتاد حرفه‌اي تزريق مي‌كرد: «پدرم با اوردنگي از خانه انداختم بيرون. من هم سوار اتوبوس شدم و آمدم تهران.» يدي پنجه طلا كه از در قهوه‌خانه وارد مي‌شود همه يك صدا با او چاق سلامتي مي‌كنند، او هم يك راست مي‌رود پيش مسن‌هاي قهوه‌خانه.
چشم كه مي‌چرخاند به دور تا دور قهوه‌خانه نگاهش خيره مي‌شود به من كه ميان آدم‌هاي اينجا تازه وارد هستم دستي به زير سيبيلش مي‌كشد و با صداي گرفته‌اش مي‌گويد: «مشتي اگه قرار بود زن تو قهوه‌خانه راه‌ بدي به عفت و زري سياه هم مي‌گفتم بيان اينجا.» اسدالله كه در چرت تلخك است از جا مي‌پرد و دستي به چشمان خمارش مي‌كشد: «به اون طرف كار نداشته باش... دنبال مجيد عربه...» همهمه‌هاي قهوه‌خانه دوباره به اوج مي‌رسد. يدي پنجه‌طلا پيشنهاد خوبي براي جيب‌برهاي ميدان رسالت دارد كه با اين پيشنهاد كل قهوه‌خانه به هم مي‌ريزد. همه در شرط‌بندي زدن كيف به قول يدي يكي از پولدارهاي اين منطقه شركت مي‌كنند اما اگر كسي در اين شرط‌بندي باخت چه اتفاقي مي‌افتد؟ يكي پيشنهاد سه گره را مي‌دهد و سكوت سنگيني در قهوه‌خانه به‌وجود مي‌آيد: «دفعه قبل سه گره شرط‌بندي كرديد، قاسم‌ زير قطار له شد و مرد. دست‌بردار نيستيد.» اينها را مشتي اسد مي‌گويد و استكان‌ها را از روي ميزها جمع مي‌كند. پيشنهاد‌هاي ديگري داده مي‌شود و من مي‌توانم به خوبي چهره قاسم را به يادآورم. پسر جنوبي دوست نزديك مجيد عرب بود و تنها پناه خستگي‌هايش گم شدن در نشئگي هروئين. دستانش پر بود از خودزني‌هاي گاه و بيگاهي كه بعد از هر بار مصرف مواد مي‌كرد؛ آن هم به خاطر غمي كه هيچ‌وقت دست از سرش بر نمي‌داشت. «ببين آبجي من هيچ اميدي به زندگي ندارم. بدبختي دست از سرم بر نمي‌داره.» خانواده‌اش را در دوران جنگ از دست داده بود او هم مثل مجيد عرب‌راهي تهران شده بود اما در گمشدگي‌هاي اين شهر بزرگ گم شده بود و حالا هم مرده «اون اصلا مي‌خواست خودكشي كنه. مي‌خواست نباشه. مجيد كه رفت جنوب خيلي تنها شد. بچه‌ها شرط‌بندي كردند تو يه جيب‌بري طرف ميدان ونك. قرار شد هر كسي كه در اين شرط‌بندي ببازد روي ريل راه‌آهن با طناب بسته بشه، هر دست و پا سه گره، بعد كه قطار داره نزديك مي‌شه گره‌ها را باز كنه و خودشو نجات بده اما قاسم اصلا تلاشي براي باز كردن طناب‌ها نكرد.» بهزاد تركه اينها را مي‌گويد و اين پا و آن پا مي‌كند كه بيرون برود. همان بوستان هميشگي و پنهان شده پشت شمشادها و نشئگي و خماري.
هر ميز اين قهوه‌خانه متعلق به دزدهاي يكي از مناطق تهران است. آدم‌هايي كه نهايت زندگي‌شان كارتن خوابي است ومصرف مواد. بازار مواد مخدر هم مثل چاي جوشيده مشتي داغ است.
حرفه‌اي‌هاي اين قهوه‌خانه كمي آن‌طرف‌تر نشسته‌اند و همه صحبت‌هايشان درباره خانه‌هايي است كه براي دزدي شناسايي كرده‌اند. «فريدون يه بار مي‌خواست سرقت مسلحانه كنه كه لو رفت و الان هم گوشه زندان داره آب خنك مي‌خوره...» اينها را اسدالله مي‌گويد كه چاي دوم را در همان استكان‌هاي سياه و كثيف ريخته و سر هر ميز مي‌گذارد.
كمي آن‌طرف‌تر در لابه‌لاي شمشادهاي بوستان نزديكي ميدان راه‌آهن بهزاد تركه با دو انگشت ضربه‌اي به دستش مي‌زند و سوزن سرنگ را به سرعت به زير پوستش مي‌برد. دوباره به خود مي‌آيد و خون بازي را شروع مي‌كند: «اون موقع كه اومدي 12 سالم بود و الان 15 سالمه. الان براي خودم دكتري شدم.» دوباره صدايش ضعيف مي‌شود و سيگاري كه روشن كرده از ميان انگشتانش به زمين مي‌افتد. ابراهيم هم كمي آن طرف‌تر نشسته. تزريق او هم تمام شده. شاگرد نانواست و اهل زنجان، به خاطر پيدا كردن كار و كاسبي راهي تهران شده. او هم بعد از تزريق مي‌شود مهندس كه يك كارخانه بزرگ سراميك‌سازي دارد: «چند ساله مهندسم، وضع مالي‌ام هم توپه. فقط مونده زنم كه حاضر نيست با من زندگي كنه.» صدايش در ميان روياهاي نشئگي محو مي‌شود. مهدي هم كه پول خريدن هروئين را ندارد، پنبه را مي‌جوشاند بعد آن را با سرنگ به رگ دستش تزريق مي‌كند: «ما هم با پنبه مي‌ريم تو حس.»

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 21:32  توسط محمد تاجیک   |